![]() |
|
به قلم: عباس ميرزايی (رشته صنايع دستی)
از مائده های سبز آسمانی چه بگويم، در آندمی که همه نگاه ها زمينی شده اند! و انسان، موجودی که درين دو بينهايت است، اينبار رو به سوی بی نهايت پستی و رسوب سير می کند.
روح ها به تن عادت کرده اند، احساسات سطحی شده است، در روزمرگی غرق شده اند و ... آری بايد گفت « ... ويل هم اضل »! رنج برای نان، همانقدر سخت گشته است که رنج برای آزادی.
آتشی در هيچ نگاهی نيست، ديگر موسايی نيست که قبسی از نور را در خرمن غفلت ما دراندازد. عظمتی، آتشی، شمسی، رستنی، شوق وصالی، هجرتی، و ... چه بگويم؟! و ايمانی، انسانی ... نيست.
چه بگويم ای دوست و از چه بگويم؟! از سيب سقراطی که همه در عالم ديگری نيمه شده اند و يا از مثل افلاطونی که تنها نور و روشنايی های کوچکی به غار اين دنيا و تاريکی آن پرتو افکنده اند ...؟! از گذر زمان، از لحظات سرد و سنگين و سهمگين که هر يک بسان قرقی می مانند؟! از ماندن و زيستن برزخی، از احساس خلا، از پوسيدن و رکود، و يا از ... تنهايی جانفرسايی که بی هيچ اميدی به کاستن آن، با آن می زيم؟! از تضادهای وحشتناکی که روح و جانم را تراش می دهند و يا از تن رنجور و يا از هيچ سودايی برای رفتن و ماندن؟! از اينکه هيچ چيزی شوقی، وزشی، جرقه ای، معنايی روحم را نمی نوازد؟! از کدامين من خويشتن سخن بگويم؟! منی که دوستدار رفتن و رستن است؟! از منی که مانده است و در حال ويرانی است؟! از منی که يارايش نيست که با هيچ چيزی بيارامد؟! يا منی که نمی دانم چه مرگش است، چه می خواهد. از تاريکی افق، تنگی دنيا، ماندن طاقت فرسا يا ... تنهايی وحشتناک، از اميد واهی، انتظار برزخی، يا از بی آرامی، و سخت گشتن لحظه به لحظه ی زيستن؟! چه کنم، چه کنم، چه کنم ...؟! نمی دانم، نمی دانم!
نگاه ... رهايی ... تنهايی ... آزادی ... توان بودن.
احساس خلاء ... بی هيچ برق اميد ... و من ... « از خويشتن هيچ نگفتی و اين ريايی است بس بزرگ » نيچه
هراس از احساسات حقير ديگران در مورد گفته هايم و از ... تنهايی. « از فرسنگهای درد و خاطره چه بگويم که سرمايه های هر دلی، حرفهايی است که برای نگفتن دارد » شاندل
از اندوه جانکاه چه حکايتی کنم؟! هيچ ...
اما لااقل تو ای دوست، درياب، درياب، که اندوه من و درد من، آن نيست که تو می پنداری ... آری آن هست ولی بدان سان نيست. نمی دانم، نمی توانم مقصود را بفهمانم، کلمات ناقص و ابله و ناتوانند.
مولانا، سهروردی، عطار، بودا، شاندل. افلاطون، ارسطو، سقراط، نيچه. حکمت ... عرفان ... بودن ... نبودن ... وجود محض ... انتخاب خوب و بد ... آزادی. ذمه، من، نيروانا. واقعيت، آنچه رخ داده و من.
در اين افکار بودم که ناگاه به ياد شعر فروغ که به خط قرمز روی کاغذی سياه در کنار چهره اش بر روی ديوار خانه بود افتادم که: آه ... ای زندگی! منم که هنوز با همه پوچی، از تو لبريزم!
