![]() |
|


چه جای صحبت نامحرمست مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد

دلبستگی من به آیین قدیم مغان، شاید از زمانی آغاز شد که برای نخستین بار، بخشهایی از سروده های پیامبر باستانی ایران "زرتشت" را خواندم. آنزمان تنها بیست سال داشتم و در یاد دارم که خواندن آن سخنان زیبا، اشک به چشمانم آورده بود. از خواندن آن سخنان خردمندانه، شگفت زده شده بودم. برایم این پرسش پیش آمده بود که چرا این سروده های زیبا، میان ایرانیان شناخته شده نیست ...
به تلاشی همه جانبه برای شناخت دین باستانی ایرانیان و رسوم آن، دست زدم. دلبستگی من، زمانی فزونی یافت که دانستم از آیین آسمانی زرتشت در "قرآن مجید" سخن به میان آمده و پیروان آن، مشرک دانسته نشده اند: (سوره 22 ، آیه مبارکه 17 ).
اکنون که سالها از آنزمان میگذرد، توانسته ام بخوبی این آیین را بشناسم. با تمام رسوم آن آشنا شده ام؛ کتابهای دینی اش را خوانده ام، سخنان موبدان و خردمندانش را شنیده ام و تاریخ آنرا از پیدایش تا زوال، بررسی کرده ام.
"اندیشه نیک"، "گفتار نیک" و "کردار نیک"، اینها چکیده همه گفته های "زرتشت" در سرودهایش ("گاثا" یا "گاهان") میباشد، که در حدود 1500 تا 800 پیش از میلاد، سرایش شده است.
من در این صفحه، متن فارسی گاهان برگردان "موبد رستم شهزادی" که به کوشش دوست فرهیخته ام، آرمین کسروی به PDF تبدیل شده است و نیز متن انگلیسی این سرودها به ترجمه "موبد فیروز آذرگشسب" را آورده ام. قرائت بخشی از "اهونود گاه" از گاهان، با آوای "موبد کورش نیکنام" را نیز از سایت اشا، برگزیده و در اینجا گذارده ام تا جویندگان را بکار آید. همینگونه گفتارهایی از روانشاد "ابراهیم پورداود" آورده ام.
در این سالها، توفیق آنرا داشتم تا بسیاری از نوشته های استاد "ابراهیم پورداود" را که پیشگام و بنیانگذار دانش "اوستا شناسی" در ایران بود، بخوانم و با اندیشه های این مرد عزیز که بی شک در زمره مفاخر ملی ایران زمین است، آشنا گردم. با کمال تأسف، این پژوهشگر نستوه و بزرگوار نیز همانند هم سلکان خویش، فردوسی و خیام و ... از طعنه و لعن کوته بینان و کج اندیشان مصون نبود؛ و هرچند که در طی عمر پر برکت خویش، بارها تازیانه تهمت ها و لعن ها را بر دوش کشید، ولی هرگز با دشنام دهندگان، جدال ننمود و حتی مانند "خیام" فریاد خشم برنیاورد که:
گر من ز می مغانه مستم، هستم گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم
هر طایفه ای بمن گمانی دارد من زان خودم، چنانکه هستم، هستم
در اینجا، بخشی از نوشته آقای "محمود نیکویه" که نویسنده کتاب زندگینامه استاد پورداود با عنوان "پورداوود پژوهنده روزگار نخست" است را میآورم:
صبح یکی از روزهای آبان ماه بود که "جمشید سروشیان" یکی از دانشمندان بنام زرتشتی در کرمان، به دیدارم آمد. همین که وارد دفتر کارم شد، شروع به گریستن کرد و در همان جا به من فهماند که استاد پورداود درگذشته است ... وقتی آرام شد، گفت: چندین بار، پارسیان هند و زرتشتیان کرمان و یزد و شیراز و تهران، از استاد خواسته بودند به خاطر ارج نهادن به خدمتی که کرده است، در تهران و یا در سه شهر دیگر ایران (شیراز، یزد و کرمان) زمینی را خریداری کنند و آرامگاهی برای استاد بسازند و جوابی که استاد داده بود، من از زبان همان زرتشتی نقل می کنم تا جوانان ما بدانند که پورداود مسلمان زیست و مسلمان به خاک رفت. استاد پاسخ داده بود: آقایان مگر من زرتشتی شدم که شما برایم آرامگاه بسازید؟ من مسلمانم و مسلمان خواهم مرد. اگر شما چنین کاری کنید، همه خیال خواهند کرد که از دین خودم که اسلام است، روی گردانده ام.
استاد اضافه کرده بود: هدف از این همه تحقیق و تتبع، این بود که ملت عزیز ایران را از گذشته اش آگاه کنم. هر ملتی باید آگاه از گذشته خویش باشد و اگر آگاه نباشد، به آنچه که امروز دارد، شکرگزار و یا به عکس قانع نخواهد بود. (از مقاله "پورداود در هاله ی ابهام اتهام"، نوشته محمود نیکویه، دو فصلنامه ره آورد گیل، اسفند 1382 )
پورداود پس از درگذشتن، در زادگاه خود، "رشت" به خاک سپرده میشود. آرامگاه او در محل و گذری که از "سبزه میدان" به محله "آفخرا" منتهی میشود، قرار دارد. دو سال پیش بود که به دیدن آرامگاهش رفتم و فاتحه ای در آن جایگاه پاک خواندم.
_______________________________________________________
(از نوشته های زادسپرم هيربد بزرگ کرمان در سده سوم هجری):
زايش زرتشت
چهل و پنج سال پيش از آنكه زرتشت به همپرسگي و ديدار اهورامزدا رسد، مادرش "دوغدو" زاده شد. چون "دوغدو" زاده شد، روشنايي يزدان آفريده از سوي آتشي كه در نزديكي اش بود به جانش راه يافت. دخترك چون به پانزده سالگي رسيد، از آن روشني، سرشار بود؛ آنچنان كه چون به هرجا ميرفت، مردمان آن روشني را بر گرداگرد تن او ميديدند.
دختر، با پسر جواني به نام "پوروشسپ" از خانواده برگزيده "سپيتام" كه نسب و تخمه شان به "جم ويونگهان" ميرسيد، پيمان زناشويي بست.
روشنايي يزدان آفريده، يكبار ديگر از سوي شير آميخته با هوم كه زن و مرد به شادي در كنار هم نوشيده بودند، به تن آنها راه يافت.
زماني كه زن باردار شد و هنگام زايش كودك كه "زرتشت" بود فرا رسيد؛ اهريمن، ديو تب و ديو درد را به جان زن انداخت، آنچنان كه زن از آن درد و تب بيتاب گشت. زن ميخواست كه به نزد جادوگري به نام "سترگ" رود كه در يك فرسنگي آنجا بود و ميگفتند كه با جادو بيماران را درمان ميكرد. به اميد بهبوديش از جاي برخاست و به راه افتاد. در راه بود كه فرشته اورمزد بر او بانگ زد كه: "بسوي جادوگران مرو! چه درمان بخش تو نيستند …" آنگاه به زن آموخت كه چگونه در خانه براي خود دارو فراهم آورد تا هم خود و هم فرزندي كه در شكم داشت، تندرست بمانند. زن همانگونه كرد و درست بود.
اهريمن از زايش زرتشت، برآشفته بود؛ چه كه فره زرتشت به گونه آتش بود و از آتش و روشني، اهريمن و سپاه او را ياراي نبرد با ايزدان نبود.
سرانجام اهريمن، "اكومن" ديو را بفرستاد و بدو گفت: تو برترين ديوان هستي. براي فريفتن بر انديشه زرتشت برو و انديشه او را بسوي ما كه ديويم، بگردان.
اهورامزدا چون چنين ديد، فرشته خود "بهمن" را به ياري زرتشت فرستاد. "اكومن" پيشتر بود، نزديك در آمده بود و ميخواست به درون رود. "بهمن" چاره انديشيد و به اكومن گفت كه: "وارد شو!". اكومن با خود انديشيد كه آنچه را بهمن به من گفته نبايد انجام دهم؛ پس بازآمد و بهمن وارد شد. و بهمن به انديشه زرتشت آميخت. زرتشت خنديد، زيرا بهمن، مينوي رامش دهنده است.
درون خانه روشن بود؛ هنگاميكه زرتشت خنديد، آنان كه بر بالينش بودند، خنده او را به روشني ديدند و در شگفت شدند، چرا كه ديگر مردمان در هنگام زايش بگريند.
… و در همان زمان زايش بود كه اهورامزدا، دستوري دين را به زرتشت سپرد.
ديگر روز، پدر زرتشت"پوروشسپ" به نزد گروهي از جادوگران بزرگ آن مردم رفت و پرسيد كه:"چيست اگر كودكان در هنگام زايش بگريند و چيست اگر بخندند؟"
جادوگران پاسخ دادند كه: گريستن به سبب ديدن مرگ در پايان و خنديدن، به سبب ديدن پرهيزگاري خويش است.
نخستين ديدار زرتشت با بهمن و فراز رفتن با او بسوی انجمن هفت امشاسپند
زرتشت، سی ساله بود که پای به سرزمينی نهاد که مردمان آن، چهل روز پس از نوروز، پنج روز پياپی را جشن ميگرفتند (جشنی که اکنون گاهنبار ميديوزرم ناميده ميشود).
جايی بود که مردم، جشن را در آنجا برپا ميداشتند؛ زرتشت بسوی جشنزار رفت. در راه، در دشت، از خستگی بخفت. در خواب، مردم همه گيتی را ديد که از سوی اباختر (شمال) در آرايشی هماهنگ بسوی او می آمدند و پيشروتر از همه، مديوماه آراستايان پسرعمويش بود. اين خواب، نشان از آن داشت که نخست پسرعموی زرتشت و سپس مردم همه جهان بدو بگروند.
پس از سپری شدن آن پنج روز جشن در جشنزار، در روز دی بمهر از ماه ارديبهشت (15 ارديبهشت)، بامداد، زرتشت برای کوبيدن هوم به کناره رود دائيتی رفت. زرتشت از آب رود بگذشت. آب، نخست تا ساق پای او بود و پس تا زانو و پس تا بالای ران و پس تا گردن او رسيد؛ و اين نشان از آن داشت که دين او، چهار بار فراز رود؛ نخست با زرتشت و پس با هوشيدر و پس با هوشيدرماه و سرانجام با سوشيانس.
هنگامی که از آب بيرون آمد و جامه دربر کرد؛ به ناگاه "بهمن امشاسپند" را ديد که در کالبد مردی نيکچهر و روشن و برازنده بر او هويدا شد. بهمن، با جامه ای از نور که در بالای بلند خود داشت از زرتشت پرسيد که: کيستی و از چه کسانی؟ به چه چيز آرزومندتری و کوشش تو برای چيست؟
زرتشت پاسخ داد که: زرتشت ام از خاندان سپيتامان؛ در جهان، به پرهيزگاری آرزومندترم؛ مرا آرزوست که بر آنچه خواست آفريدگار و دانايان خويشکار اوست، آگاهی يابم و چندان پرهيزگاری ورزم تا مرا به جهان پاک رهنمون گردند.
پس بهمن به زرتشت فرمود که: بالا رو بسوی انجمن مينويان!
و زرتشت در پی بهمن، فراز رفت بسوی روشنی، بسوی انجمن هفت امشاسپند ...
هنگامی که بدان انجمن نزديک شد، روشنی بدان پايه بود که نميتوانست سايه خويش را بر زمين ببيند. انجمنگاه در ايرانويج بود، در سوی خراسان، بر کناره رود دائيتی نيک.
زرتشت نماز برد، گفت که: نماز به اهورامزدا، نماز به امشاسپندان! و پيش رفت ...
(برگرفته از کتاب "گزيده های زادسپرم" - ترجمه محمدتقی راشدمحصل - موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی - چاپ اول - تهران 1366.)
